X
تبلیغات
فرزند زمین - خسرو انوشیروان دادگر

فرزند زمین

دستهایی که کمک میکنند مقدس ترند از لبهایی که دعا میکنند (کوروش بزرگ)

خسرو انوشیروان هم بزرگ بود و هم دادگر. در سده ی بیستم میلادی بر اثر بد آموزی های بر خاستــه از

مغرب زمین و ناتوانــی ها و کم خردی و استبداد های درونی ،نسل پر هیجــان و برانگیخته شده هم زمان

با فراگیری دانشهای نوین سخت فریفته جوشش های اجتماعی برخاسته از خودکامگی های حکومتگران

و مکتب سازان غربی قرار می گرفتند و به همه ارزشهای تاریخی میهن خود بی باور وستیزنده وپرخاشگر

می شدند گمـراهی آنان بیش از اینجا بوده  و  هست که همه پدیده های هزار یا دو هزار سال پیش  را با

ترازو  و معیـــارهای سده  بیستم آن هم بیشتر بر پایه فریب می سنجیدند و هر کس و هر  چیزی که با

این معیــارها  نا  همگون  بود به سختی  آنرا می کوبیدند از سویی دیگر  همراه با  آموزش دانش های

نوین به اندیشیدن و کاویدن و وارسـی آموخته ها  نمی پرداختند و  هر شنیده را یکجا و یکپارچه  با چشم

بسته پذیرا می شدند  و در ذهن جای می دادند واین کار هنوز هم دنبال می شود ... از آن میان سخن 

اندیشه  پیرامون تاریخ  ایران پیش از اسلام  و  نمونه  درباره همین خسرو انوشیروان به جاهای دل آشوب

و گمراه کننده ای رسیده است .

                                                 View Full Size Image

بزرگی انوشیروان  نه تنها در سراسر  فرهنگ  ایران که سراسر جهان را زیر نگین خود گرفتــــه است اگر

کتاب « کلاه گوشه نوشیروان »  نوشته ی دکتر باستانی پاریزی را  خردمندانه بررسی کنیم در می یابیم

که در روی کره خاکی با توجه به مفهوم حکومت، پادشاهی به بزرگی انوشیروان نبوده است

سعدی در باره این بزرگمرد می فرماید:

بعد از هزار سال که« نوشیروان» گذشت

گویند از او هنوز که بوده است « عادلی»

انوشیروان پادشاهی بود که پس از سر و سامان دادن به کشور و ایجاد آرامش فرمود : زنجیری از  درگاه  

تالار کسرا بکشند و  زنگوله ای بر آن بیاویزند تا  گاه و  بی گاه هر داد خواهی بر آن دست  بزند  و بانــگ

زنگوله ها به گوش شاه برسد و داد دادخواه بدهد .

در بخشی از کتاب « سیاست نامه » خواجه  نظام الملک  توسی آمده  است «گویند که چون قباد فرمان

یافت نوشیــروان عادل که پسر او بود به جای پدر نشست هژده ساله بود و کار پادشاهـی میراند و

مردی بود که از خردگی عدل اندر طبع او سرشته بود زشتی ها را به زشتی دادی و نیکی ها را به نیک

چون سه چهار سال ازپادشاهی او گذشت گماشتگان هم چنان دراز دستی میکردند و متظلمان بر درگاه

بانگ میداشتند » نوشیـروان دستور داد همان زنجیر را بسازند و زنگوله ها را بر آن آویزان کنند چنان که

دست کودک هفت ساله به آن برسد تاهر متظلمی که به درگاه او آید او را به حاجبی حاجت نبودسلسله

(زنجیر)بجنباندجرس ها به بانگ آیند  نوشیروان بشنود ، آن کس را پیش خواند سخن او بشنود و داد او

بدهد .

پس از بیان این نکته «داستان خر» را می آورد که « بعد از هفت سال و نیم روزی که سرای خالی  بود  و

مردمان همه  رفته  بودند و  نوبتیان خفته، از جرس بانگ برخاست  و نوشیروان بشنید در وقت دو خادم را

بفرستاد و گفت بنگرید تا کیست که به داد خواهی آمده است چون  خادمان به سرای بار آمدند خری  را

دیدند پیر ولاغر و گر که از در سرای اندر آمده و پشت اندر به زنجیر ها می مالید و از جنبش زنجیر از جرس

ها بانگ می آمد خادمان  رفتند و  گفتند هیچ  کس به  دادخواهی نیامده است مگر خری لاغر و پیر و گر

نوشیروان گفت : ای نادانان که شمایید  نه چنین است که شما می پندارید چون نیـــک نگاه  کنی این

خر هم به دادخواهی آمده است چنان خواهم که هر دو خادم  بروید  و این خر را  در میان شهر بگردانید

و از احوال این خر از هر  کسی بپرسید و  به  راستی معلوم کنید خادمان از پیش ملک بیرون آمدند و  این

خر را در میان شهر  و  بازار آوردند از مردمان پرسیدند که «هیچ کس از شما این خرک را میشناسید؟»  

همه  گفتند کم  کس است در این شهر این خر را نشناسـدگفتند چون شناسید بر گویید گفتند«این خرک

را می بینیم هر روز جامه مردمان بر پشت او نهاده و به گازران  (رختشو خانه) بردی و شبانگاه باز آوردی

تا جوان بود و کار می توانست کرد علفش می داد اکنون که پیر شدو از کار فرو ماند آزادش کرد و از خانه

بیرون کرد » چون هر دوخادم از هر کس پرسیدند همین شنیدند سبک باز گشتند و معلوم ملک نوشیروان

کردند نوشیروان گفت: نگفتم که این خرک هم به داد خواهی آمده است؟ این خرک را امشب نیکو دارید و

فردا آن مرد رختشوی را با چهار مرد کدخدای محل او با این خرک به بارگاه من آرید تا  آنچه واجب آید

بفرمایم دیگر روز خادمان چنین کردند خر را و گازر (مرد رختشوی ) را با چهار مرد کدخدای به وقت پیش

بردند نوشیروان گازر را گفت : تا این خرک جوان بود و کارتو می توانست کرد علفش دادی و تیمارش کردی

اکنون که پیر گشت واز کارکردن فرو ماند از بهر آن که علف نباید دادنام آزادی بر وی نهادی و از درش بیرون

راندی پس حق رنج و خدمت بیست ساله او کجا رود ؟ بفرمود تا چهل تازیانه اش زدند و گفت تا این خرک

زنده باشد خواهم که هر شبانه روز چندان که کاه و جو وآب تواند خورد به  علم این چهار مرد بدو میدهی

و اگر کوتاهی کنی و معلوم من گردد تو را ادبی بلیغ فرمایم «سیاست نامه خواجه نظام الملک»

در این داستان به نکته های نهفته در آن بنگرید:

1-انوشیروان به خدمتکاران خود میگوید همین خر هم به دادخواهی به درگاه ما آمده است  بروید و جست

و جو و پرس و جو کنید  می روند و می پرسند و در می یابند که صاحب خر  پس از بیست  سال بارکشی

اکنون که این جانور  پیرو  فرسوده شده او  را  آزاد کرده است انوشیروان به  خدمتکاران می گوید به شما

گفتم که این حیوان هم به دادخواهی آمده است .

2- انوشیروان  دستور می دهد تا صاحب خر را به همراه چهار  گواه معتبرحاضر کنند به او می گوید « تا

این خرک جوان بود و کار تو می توانست کرد علفش دادی و تیمارش  کردی  اکنون  که پیر گشت و از کار

کردن فرو ماند از بهر آن که علف نباید داد نام آزادی بر وی نهادی و از درش بیرون رانــــــدی پس حق رنج و

خدمت بیست ساله او کجا رود ؟»

همین سخنان را که  انوشیروان  گفته  بیش از نهصــد سال از ثبت آن  می گذرد با میزان های تامین

اجتماعی امروزی بسنجیــد آیا سزاوارست که چنین کار بایسته و شایسته یی به ریشخند گرفته شود؟   

این داستان پر معنی است و پایه و بن مایه تامین اجتماعی امروزی است تنها در یک جامعه ی با فرهنگ

به چنین نکته هایی می اندیشند  این کار و نکته ی بزرگ و همین داستان یا نکته ی پند آموز و سودمند

و بیدار ساز بر  اثر  بد آموزی به  چه آسانی  به  ریشخند  گرفته  شد این نکته  که  هر انسانی یا حتی

جانوری پس از سالیان دراز و کارکردن و سود رساندن به اجتماع نباید ازتامین اجتماعی و توجه اجتماعی

بی بهره باشد و حتما باید مورد لطف و عنایت قرار گیرد .

اگر بپذیریم که همه ی امور جهان هستی نسبی هستند و هیچ امری را نمیتوانیم  مطلق در نظر بگیریم

و اگر انوشیروان را با  امپراتوران و فرمانروایان  و  کسانی  که هم رده ی او بودند بسنجیم  انوشیروان  از

بزرگترین و دادگرترین فرمانروایان جهان بوده است نکته ها ولغزش هایی که بر انوشیروان گرفتند که همه  

زاییده جهل و یک سونگری نویسندگان و پژوهندگان کم خرد عمدتا نویسندگان دینی و مذهبی بوده است

که انگیزه این گروه هم بر کسی پوشیده نیست

در پایان نویسنده به سرزمینش که روزگاری خسرو انوشـیروان دادگر 

فرمانروای آن بود افتخار میکند  

             

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:38  توسط فرزند زمین  | 

>http://banooyezamin.persianblog.ir/ ***وبلاگ تخصصی لیورپول افتخار انگلیس&پادشاه اروپا***